آیا درون‌گرایی و برون‌گرایی از نوزادی آغاز می‌شوند؟

بیشتر داشتن یا بهتر زندگی کردن
سپتامبر 22, 2026

تالیف : دکتر سعید صیاد

 

 پژوهش پروفسور جروم کاگان درباره ریشه‌های زیستی شخصیت انسان

 

آیا می‌توان از واکنش‌های یک نوزاد چندماهه، سرنخ‌هایی درباره ویژگی‌های رفتاری او در سال‌های آینده به دست آورد؟ آیا کودکی که در برابر محرک‌های تازه گریه می‌کند و به‌سرعت برانگیخته می‌شود، ممکن است در آینده محتاط‌تر و کم‌روتر باشد؟ و آیا نوزادی که واکنش آرام‌تری دارد، احتمال بیشتری دارد که در سال‌های بعد با جسارت بیشتری به استقبال تجربه‌های تازه برود؟

 

این پرسش‌ها از جمله موضوعاتی بودند که جروم کاگان (Jerome Kagan)، روان‌شناس برجسته دانشگاه هاروارد، در طول چند دهه پژوهش درباره رشد روان‌شناختی کودکان بررسی کرد. مطالعات او به یکی از مباحث اساسی روان‌شناسی رشد مربوط می‌شوند: سهم ویژگی‌های زیستی و خلق‌وخویی اولیه در شکل‌گیری رفتار انسان و نقش تجربه‌های زندگی در تغییر مسیر رشد.

 

اهمیت پژوهش‌های کاگان در این نیست که بتوان شخصیت آینده یک انسان را در چندماهگی پیش‌بینی کرد؛ بلکه در این است که نشان داد تفاوت‌های فردی از سنین بسیار پایین قابل مشاهده‌اند و ممکن است تا سال‌های بعد نیز ردپایی از خود بر جای بگذارند. <u>اما این ردپا، سرنوشت قطعی انسان نیست.

 

 ۱. جروم کاگان که بود و چرا به مطالعه نوزادان علاقه‌مند شد؟

جروم کاگان یکی از چهره‌های برجسته روان‌شناسی رشد در آمریکا بود که سال‌های طولانی در دانشگاه هاروارد به تدریس و پژوهش پرداخت. یکی از محورهای اصلی فعالیت علمی او، بررسی رابطه میان زیست‌شناسی، خلق‌وخو، محیط زندگی و رشد شخصیت بود.در بخشی از تاریخ روان‌شناسی، نظریه‌هایی بر نقش بسیار پررنگ محیط و تجربه‌های دوران کودکی تأکید می‌کردند. در مقابل، کاگان توجه پژوهشگران را به این نکته جلب کرد که کودکان از همان ابتدا واکنش‌های یکسانی ندارند. بعضی در برابر موقعیت‌های تازه آرام می‌مانند، درحالی‌که برخی دیگر با شدت بیشتری واکنش نشان می‌دهند.

 

این تفاوت‌ها پرسشی مهم ایجاد می‌کرد: آیا نحوه واکنش نوزاد به محیط می‌تواند نشان‌دهنده نوعی آمادگی زیستی باشد که بر رفتارهای آینده او اثر می‌گذارد؟ کاگان برای بررسی این موضوع، به‌جای تکیه صرف بر مشاهده رفتار کودکان در یک مقطع، آن‌ها را در طول زمان دنبال کرد. این شیوه پژوهش که «مطالعه طولی» نامیده می‌شود، امکان بررسی رابطه میان رفتارهای اولیه و ویژگی‌های رفتاری در سنین بالاتر را فراهم می‌کند.

 

 ۲. در آزمایش کاگان چه اتفاقی افتاد؟

یکی از بخش‌های شناخته‌شده پژوهش‌های کاگان و همکارانش، مطالعه واکنش نوزادان چهارماهه به محرک‌های تازه بود. در این پژوهش‌ها، نوزادان در شرایط آزمایشگاهی و در معرض محرک‌هایی قرار می‌گرفتند که برای آن‌ها ناآشنا بود. واکنش‌هایی مانند میزان حرکت دست‌وپا، گریه و شدت برانگیختگی مشاهده و ثبت می‌شد. در یک مطالعه که کاگان و نانسی اسنایدمَن در سال ۱۹۹۱ منتشر کردند، ۹۴ نوزاد چهارماهه بررسی شدند. پژوهشگران دریافتند نوزادانی که هنگام مواجهه با محرک‌ها، هم فعالیت حرکتی بیشتری داشتند و هم بیشتر گریه می‌کردند، در ۹ و ۱۴ماهگی به‌طور متوسط در برابر موقعیت‌های ناآشنا ترس بیشتری نشان می‌دادند. : Kagan & Snidman, *Psychological Science*, 1991>

 

یافته‌های این پژوهش را می‌توان در دو الگوی کلی توضیح داد:

 

 الف) نوزادان با واکنش‌پذیری بالا

برخی نوزادان در مواجهه با محرک‌های تازه، فعالیت حرکتی شدیدتری نشان می‌دادند و بیشتر گریه می‌کردند. کاگان این الگو را «واکنش‌پذیری بالا» نامید. این نوزادان، در مقایسه با گروه کم‌واکنش، به‌طور متوسط آمادگی بیشتری برای نشان‌دادن ترس یا احتیاط در برابر موقعیت‌های ناآشنا در سنین بعد داشتند.

 

 ب) نوزادان با واکنش‌پذیری پایین

در مقابل، گروهی از نوزادان هنگام مواجهه با محرک‌های تازه، فعالیت حرکتی و گریه کمتری نشان می‌دادند. این گروه «واکنش‌پذیری پایین» نام گرفت. در پیگیری‌های بعدی، این الگوی اولیه به‌طور متوسط با گرایش بیشتر به نزدیک‌شدن به موقعیت‌های تازه و رفتار اجتماعی جسورانه‌تر ارتباط داشت. البته این دو گروه تمام نوزادان را دربرنمی‌گرفتند و بسیاری از کودکان در محدوده میانی قرار می‌گرفتند. همچنین واکنش‌پذیری نوزادان تنها یکی از ابعاد خلق‌وخو است و نمی‌توان آن را معادل کل شخصیت دانست.  Kagan & Snidman, 1991؛ Harvard Gazette.

 

 ۳. آیا کاگان درون‌گرایی و برون‌گرایی را در نوزادان اندازه‌گیری کرد؟

این بخش از پژوهش‌ها نیازمند یک تمایز علمی مهم است. در گفت‌وگوهای عمومی و شبکه‌های اجتماعی، گاهی گفته می‌شود کاگان با آزمایش نوزادان، درون‌گراها و برون‌گراهای آینده را شناسایی کرد. این بیان ساده‌شده است و ممکن است مخاطب را به نتیجه‌ای نادرست برساند. مفاهیم اصلی در پژوهش‌های او «واکنش‌پذیری بالا و پایین» در نوزادی و «بازداری رفتاری و عدم بازداری رفتاری» در مواجهه با موقعیت‌های ناآشنا بودند.

 

بازداری رفتاری به گرایش کودک برای محتاط‌شدن، عقب‌کشیدن یا نشان‌دادن نگرانی در برابر افراد و موقعیت‌های ناآشنا اشاره دارد. در مقابل، کودکی که بازداری رفتاری کمتری دارد، ممکن است راحت‌تر به محیط تازه نزدیک شود و تعامل با افراد ناآشنا را آغاز کند. این مفاهیم با درون‌گرایی و برون‌گرایی ارتباط دارند، اما دقیقاً یکسان نیستند. برای مثال، فردی ممکن است درون‌گرا باشد، اما در جمع احساس امنیت کند، به‌راحتی صحبت کند و از حضور اجتماعی نترسد. درون‌گرایی لزوماً به معنای خجالتی‌بودن یا ترس از دیگران نیست. از سوی دیگر، برون‌گرایی نیز به معنای فقدان اضطراب در همه موقعیت‌ها نیست. بنابراین، اگر نوزادی در برابر محرک تازه واکنش شدیدتری نشان دهد، نمی‌توان نتیجه گرفت که او حتماً در آینده درون‌گرا خواهد شد. یافته‌های کاگان درباره احتمال و گرایش‌های خلق‌وخویی هستند، نه تشخیص قطعی تیپ شخصیتی.

 

 ۴. آیا ویژگی‌های نوزادی در بزرگسالی نیز باقی می‌مانند؟

یکی از نقاط قوت پژوهش‌های کاگان، پیگیری کودکان در سنین مختلف بود. او و همکارانش رفتار کودکانی را که در سال‌های نخست زندگی واکنش‌پذیری بالا یا پایین داشتند، در مراحل بعدی رشد نیز بررسی کردند. در برخی از این مطالعات، تفاوت‌های اولیه تا سال‌های کودکی قابل مشاهده باقی ماندند. کودکانی که در برابر موقعیت‌های ناآشنا بازداری رفتاری بیشتری داشتند، به‌طور متوسط محتاط‌تر و کم‌روتر بودند؛ در مقابل، کودکانی با بازداری کمتر، اغلب راحت‌تر وارد تعامل با افراد و محیط‌های تازه می‌شدند. : Kagan, Reznick & Snidman, *Child Development*, 1987.

 

بااین‌حال، این تداوم برای همه کودکان یکسان نبود. برخی از کودکانی که در ابتدا محتاط بودند، در ادامه رشد راحت‌تر با موقعیت‌های تازه کنار آمدند. به همین ترتیب، واکنش‌پذیری پایین در نوزادی نیز تضمین نمی‌کرد که فرد در تمام مراحل زندگی رفتاری جسورانه و اجتماعی داشته باشد. به بیان دیگر، ویژگی‌های اولیه می‌توانند مسیر رشد را تا حدی جهت دهند، اما لزوماً آن را تعیین نمی‌کنند. این همان تفاوت مهم میان «پیش‌بینی آماری» و «پیش‌بینی قطعی درباره یک فرد» است. ممکن است یک ویژگی در گروهی از کودکان احتمال بروز رفتاری را افزایش دهد، اما درباره سرنوشت هر کودک به‌تنهایی نمی‌توان با اطمینان حکم داد.

 

 ۵. نقش زیست‌شناسی در برابر نقش محیط

پژوهش‌های کاگان به معنای آن نبود که شخصیت انسان صرفاً محصول ژن‌ها یا ویژگی‌های ذاتی است. او بر اهمیت خلق‌وخو و تفاوت‌های زیستی تأکید داشت، اما در عین حال نقش محیط و تجربه‌های زندگی را نیز جدی می‌گرفت. برای درک این رابطه، تصور کنید دو کودک در برابر موقعیت‌های ناآشنا واکنش‌های متفاوتی دارند.

 

کودک نخست محتاط است و برای نزدیک‌شدن به افراد تازه به زمان بیشتری نیاز دارد. اگر خانواده به او فرصت بدهد، بدون تحقیر یا اجبار، به‌تدریج با موقعیت‌های جدید آشنا شود و تجربه‌های موفقی کسب کند، ممکن است اعتماد و راحتی بیشتری پیدا کند.

 

کودک دوم از ابتدا با اشتیاق بیشتری به سراغ تجربه‌های تازه می‌رود. بااین‌حال، این ویژگی نیز به‌تنهایی تضمین نمی‌کند که او در همه شرایط تصمیم‌های سنجیده‌ای بگیرد یا همیشه روابط اجتماعی موفقی داشته باشد.

 

در هر دو مورد، ویژگی‌های اولیه با تجربه‌های بعدی تعامل می‌کنند. علاوه بر خانواده، روابط با همسالان، محیط آموزشی، تجربه‌های موفق و ناموفق، فرهنگ و شرایط اجتماعی نیز می‌توانند در چگونگی بروز ویژگی‌های خلق‌وخویی نقش داشته باشند. بنابراین، بهتر است رشد شخصیت را نه نتیجه مطلق وراثت بدانیم و نه محصول انحصاری تربیت. شخصیت در تعامل پیچیده میان آمادگی‌های زیستی و تجربه‌های زندگی شکل می‌گیرد.

 

 ۶. پیامدهای این پژوهش برای والدین و نظام آموزشی چیست؟

یافته‌های کاگان از نظر تربیتی نیز اهمیت دارند. اگر کودکان از همان ماه‌های نخست زندگی در نحوه واکنش به محرک‌های تازه تفاوت داشته باشند، نمی‌توان انتظار داشت همه آن‌ها با سرعت یکسان و به شیوه‌ای مشابه با محیط سازگار شوند.

 

 نخست؛ تفاوت رفتاری را با ضعف اشتباه نگیریم

کودکی که در جمع ساکت است، لزوماً کم‌هوش، بی‌استعداد یا فاقد مهارت اجتماعی نیست. شاید برای سازگاری با محیط جدید به زمان بیشتری نیاز داشته باشد. همچنین کودکی که به‌راحتی با دیگران ارتباط برقرار می‌کند، صرفاً به دلیل اجتماعی‌بودن برتر از کودکی نیست که ترجیح می‌دهد ابتدا مشاهده کند و سپس وارد تعامل شود.

 

 دوم؛ کودک محتاط را به‌زور اجتماعی نکنیم

وادارکردن کودک به حضور در موقعیت‌هایی که برای او بسیار اضطراب‌آورند، یا مقایسه مداوم او با کودکان اجتماعی‌تر، ممکن است تجربه ناخوشایندی ایجاد کند. بهتر است فرصت آشنایی تدریجی با موقعیت‌های تازه فراهم شود؛ برای مثال، ابتدا تعامل با یک همسال، سپس شرکت در یک گروه کوچک و در ادامه حضور در جمع بزرگ‌تر. میزان حمایت باید متناسب با نیاز کودک باشد.

 

 سوم؛ تفاوت‌های فردی را در مدرسه به رسمیت بشناسیم

در کلاس درس، برخی دانش‌آموزان سریع‌تر داوطلب پاسخ‌گویی می‌شوند و برخی دیگر برای فکرکردن و مشارکت به زمان بیشتری نیاز دارند. اگر معلم مشارکت را فقط با تعداد دفعات صحبت‌کردن یا سرعت پاسخ‌گویی بسنجد، ممکن است بخشی از توانایی‌های دانش‌آموزان کم‌حرف‌تر را نادیده بگیرد. محیط آموزشی مناسب باید هم فرصت ابراز وجود را فراهم کند و هم به شیوه‌های متفاوت مشارکت احترام بگذارد.

 

 چهارم؛ برچسب‌های شخصیتی را به سرنوشت تبدیل نکنیم

جمله‌هایی مانند «این بچه از اول خجالتی بوده و همین‌طور می‌ماند» یا «او ذاتاً اجتماعی است و نیازی به آموزش ندارد» بیش از اندازه قطعی‌اند. شناخت خلق‌وخو باید به ما کمک کند شیوه حمایت و آموزش را بهتر انتخاب کنیم، نه اینکه آینده کودک را از پیش محدود سازیم.

 

۷. آیا می‌توان با مشاهده نوزاد، شخصیت آینده او را پیش‌بینی کرد؟

پاسخ علمی این است: تنها تا حدی و به‌صورت احتمالی. پژوهش‌های کاگان نشان می‌دهند که واکنش نوزاد به محرک‌های تازه می‌تواند اطلاعاتی درباره برخی گرایش‌های خلق‌وخویی آینده او فراهم کند. بااین‌حال، برای پیش‌بینی شخصیت یک فرد در نوجوانی یا بزرگسالی، عوامل بسیار بیشتری باید در نظر گرفته شوند. حتی اگر یک ویژگی در کودکی نسبتاً پایدار باشد، نحوه بروز آن می‌تواند با افزایش سن، رشد توانایی‌های شناختی، یادگیری مهارت‌های تنظیم هیجان و تغییر شرایط زندگی دگرگون شود.

 

ازاین‌رو، این پژوهش‌ها ابزار تشخیص شخصیت آینده نوزادان نیستند و نباید از آن‌ها برای برچسب‌زدن به کودکان استفاده کرد. ارزش اصلی آن‌ها در نشان‌دادن این نکته است که تفاوت‌های فردی از ابتدای زندگی وجود دارند و شناخت این تفاوت‌ها می‌تواند به حمایت بهتر از رشد هر کودک کمک کند.

 

 نتیجه‌گیری: نقطه شروع متفاوت است، اما مسیر زندگی از پیش نوشته نشده است.

 

پژوهش‌های جروم کاگان نگاه ما را به رشد شخصیت دقیق‌تر کردند. آن‌ها نشان دادند که برخی تفاوت‌های خلق‌وخویی، از جمله نحوه واکنش به موقعیت‌های ناآشنا، از ماه‌های نخست زندگی قابل مشاهده‌اند و می‌توانند با رفتارهای بعدی ارتباط داشته باشند. اما مهم‌ترین برداشت از این پژوهش‌ها، تعیین سرنوشت کودکان نیست؛ بلکه درک این واقعیت است که انسان‌ها با آمادگی‌ها و حساسیت‌های متفاوتی رشد می‌کنند. کودکی که محتاط‌تر است، الزاماً ضعیف نیست؛ کودکی که پرتحرک‌تر است، الزاماً بی‌قرار نخواهد ماند؛ و کودکی که امروز از یک موقعیت تازه می‌ترسد، محکوم نیست که در تمام عمر از تجربه‌های جدید دوری کند.

 

تربیت موفق به معنای یکسان‌سازی کودکان نیست؛ به معنای شناخت تفاوت‌های آن‌ها و فراهم‌کردن فرصت‌هایی است که هر کودک بتواند توانایی‌های خود را رشد دهد. شاید مهم‌ترین درس پژوهش‌های کاگان همین باشد: زیست‌شناسی می‌تواند نقطه شروع را تحت تأثیر قرار دهد، اما شناخت، تجربه و محیط نیز در شکل‌دادن به مسیر زندگی نقش دارند.

 

منابع و ماخذ:

۱. Kagan, J., & Snidman, N. (1991). *Infant Predictors of Inhibited and Uninhibited Profiles*. Psychological Science, 2(1), 40–44.
https://doi.org/10.1111/j.1467-9280.1991.tb00094.x

۲. Kagan, J., Reznick, J. S., & Snidman, N. (1987). *The Physiology and Psychology of Behavioral Inhibition in Children*. Child Development, 58(6), 1459–1473.
https://pubmed.ncbi.nlm.nih.gov/3691195/

۳. Harvard Gazette. *Often, We Are What We Were* (2010).
https://news.harvard.edu/gazette/story/2010/04/often-we-are-what-we-were/

۴. Harvard Gazette. *Jerome Kagan, 92* (2022).
https://news.harvard.edu/gazette/story/2022/04/jerome-kagan-92/

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *